تبليغاتX
پاراگراف

 

«یک مشت پرِ خاکستری»

صدای ماشین که توی کوچه پیچید بچه ها گفتند برویم روی بام تماشاشان کنیم. حمزه و زینب جلدی پریدند روی پاگرد موزاییکی و پله ها را دوتا یکی بالا رفتند. زهرا کمی این پا و آن پا کرد. از قمری های توی بام همسایه می ترسید. شب ها از ترس بغ بغوی دائمیشان خواب نداشت. همیشه او بود که نزدیک مامان می خوابید. خیلی نزدیک تر. تقریباً تو بغلش. گفت:

-   من از قمری های وحید آقا می ترسم!

گفتم: « اگه نجنبی الآن می رسن ها!»

سرش را کج کرد از پشت سرم بالای پله ها را پایید. چادر گلدارش روی شانه ها افتاده بود و عروسک پارچه ایش را سفت تو بغل گرفته بود. با دندان های بالاش لبش را گاز گرفت. یکی از دندان های وسطش افتاده بود به خاطر همین وقتی مثل آن وقت تند نفس می کشید صدای سوت می داد. دستش را آرام به طرفم دراز کرد. دستش را گرفتم و به دو از پله ها بالا رفتیم. حمزه و زینب بی صدا وسط بام ایستاده بودند. داشتند به پشت بام همسایه خیره نگاه می کردند. حمزه برگشت نگاهمان کرد. دوباره سر چرخاند. زهره دست من را چنگ زده بود و قایم فشار می داد. گفت:

-   من که نگاه نمی کنم!

وحید آقا آن سوی بام خانه اش روی زانو کنار قفس قمری هاش نشسته بود. داشت با چیزی ور می رفت. چشم هاش را تنگ کرده بود و سیگار لای لب هاش دود می کرد. تند و تند دستش را بالا و پایین می برد و پَر بود که از لای دست هاش تو هوا بلند می شد. انگار که با خودش حرف بزند زیر لب فحش می داد. حمزه یکباره گفت:

-اوناهاشن! اون طرف کوچه!

چرخیده بود و با دست به جایی توی کوچه اشاره می کرد. رفتیم جلوتر نگاه کردیم. یک وانت خاکی رنگ جلو در یکی از خانه ها ایستاده بود. زینب گفت:

-   یعنی با مطهره اینا هم کار دارن؟!

بعد برگشت سمت ما و گفت:

-زهره تو دیگه جلوتر نیا!... حامد ببرش عقب!

زهره جیغ کشید:

-   منم می خوام ببینم با مطهره اینا چی کار دارن!

صدای وحید آقا از پشت سرمان بلند شد. همان طور که نشسته  بود سرمان داد کشید: «شماها این بالا چه غلطی می کنین! سقف خونه رو آوردین پایین از بس رو این لامسّب بالا و پایین پریدین!» عرق گیر سفید تنش بود و لُنگ چرکمالی به سرش بسته بود. زهره آرام گفت:

-   من که نگاه نمی کنم!

از سبیل هاش می ترسید. به حمزه نگاه کردم. ابروهای پر و پیمانش رفته بود توی هم. دادکشید: « دیگه داریم می ریم پایین وحید آقا!»

وحید آقا صاحبخانه ما بود. وقتی بابا خانه نبود آن چند باری که دیر از جبهه برگشته بود، آمده بود درِ خانه و با مامان دعوا راه انداخته بود. ما همه ازش بدمان می آمد چون آن باری که درِ خانه آمده بود مامان تو آشپزخانه بی صدا گریه کرده بود. ایستاده بود کنج دیوار و مدام با خودش حرف می زد و شانه هاش آرام تکان می خورد. وحید آقا دوباره بند کرد به بالا و پایین کردن دست هاش و پیش خودش غرولند کردن. داشت می گفت عجب غلطی کرده که خانه را دست ماها سپرده! دوباره برگشتیم سمت کوچه. مردهایی که از وانت خاکی رنگ پیاده شده بودند جلو در خانه مطهره این ها آرام ایستاده بودند. در باز بود و خانمی که چادر سیاه به سر کرده بود تو قاب در ایستاده بود. سرش را پایین انداخته بود. مرد ها هم سرشان پایین بود. نمی شنیدیم دارند چه می گویند. حمزه گفت:

-   پس مطهره کوش؟

زینب زیر لب گفت: « نمی دونم!» همان جا بی صدا ایستاده بودیم و داشتیم تماشاشان می کردیم. زینب دوباره گفت:

-   آهان تازه فهمیدم... اون آقاهه که لباس سبز و پوتین پوشیده!...

نگاه کردیم. دوتاشان لباس سبز و پوتین تنشان بود. یکی دیگر حاج آقا نیازی ملای مسجد محله بود با حاج یعقوبِ پیرمرد، دوست بابا که همیشه تو مسجد صف اول نماز می نشست. هر وقت ماها را می دید بغلمان می کرد و چشمای سبز و روشنش خیس می شد. گفتیم: « کدومشون؟» زینب دوباره گفت:

-   همون یکی که کنار حاجی یعقوب وایستاده! همو نیه که صبح اومده بود و پرسیده بود مامانتون خونه هست؟ من خودم درو براش باز کردم.

مرد ها هنوز سرشان پایین بود. آن نفر دیگری که لباس سبز پوشیده بود داشت با مادر مطهره آرام صحبت می کرد. حاج آقا نیازی هم داشت آرام سر تکان می داد.

همان طور که داشتیم نگاه می کردیم مامان از تو حیاط صدامان زد. بلند گفت:

-حمزه، زینب! بچه ها کجایین؟

زهره جیغ کشید: «ما این بالاییم مامان!»

مامان آمد وسط حیاط و نگاهمان کرد. گفت: « اون بالا رفتین چی کار؟... حمزه!»

حمزه رفت لب بام  و توی کوچه را با دست نشان داد و بلند گفت:

-   اومده ان! اون جان درِ خونه مطهره اینان!

مامان جستی به جلو زد و بلند گفت: «برو عقب تر وایستا!»

حمزه که جا خورده بود یکی دو قدمی عقب رفت. صدای مامان می لرزید. صورتش انگار که سیاه شده بود و چشمهاش تو رفته بودند. پلک چشم چپش مدام می پرید. چند لحظه ای بی صدا نگاهمان کرد. مردمک هاش می لرزید. زینب بلند گفت: «چی شده مامان؟»

نمی دانم چه شده بود که مامان روز قبلش مدام تو خانه راه می رفت و با خودش حرف می زد. از این سر اتاق می رفت آن سر اتاق. بعد می رفت تو حیاط و کمی به باغچه آب می داد. هنوز نرفته بر می گشت. دوباره شروع می کرد به راه رفتن تو خانه. صبحش شنیده بودم که تو آشپزخانه به عالیه خانم همسایه روبروییمان داشت می گفت که چند روز است به دلش شده حسین، پدرمان دارد برمی گردد. می گفت ولی نمی داند چرا دلشوره دارد خفه اش می کند. عالیه خانم دست گذاشته بود به کمر مامان و گفته بود انشاالله که زود برمی گردد!

مامان همان طور که داشت نگاهمان می کرد دماغش را بالا کشید و رو به زینب آرام  گفت: « هیچی! دست بچه ها رو بگیر بیارشون پایین!»

بعد رفت تو خانه. زینب برگشت نگاهمان کرد. بعد خیره شد تو صورت حمزه. جلو آن یکی خانه مامان مطهره تو قاب در نشسته بود. مردها بالای سرش حالا دیگر هیچ نمی گفتند. هنوز سرهاشان پایین بود. شانه های حاجی یعقوب بود که داشت تکان می خورد. از پشت سر وحید آقا صدا زد: «چه خبر شده؟» بلند شده بود ایستاده بود و داشت سرک می کشید سمت خانه مطهره این ها. زهره دوباره دستم را سفت فشار داد و گفت:

-   من که نگاه نمی کنم!

تو یک دست وحید آقا قمری خاکستری رنگی بود که به شدت داشت تقلّا می کرد. تو مشت دیگرش یک دسته پَر خاکستری بود. مردها سوار ماشین شدند و راه افتادند سمت خانه ما. زینب جلدی دوید و از پله ها پایین رفت. رفتیم لب بام ایستادیم. مامان چادر سیاه به سر توی حیاط منتظر ایستاده بود.

                                                 

                                                                                            حامد معصومی - 25/1/89

+ نوشته شده در شنبه 28 فروردین1389ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

 

قصة عروسي ننه سرما و دامادهاي بي خبر از همه جا!

 «...و انّ اوْهَنَ الْبيوتِ لبيْتُ الْعَنكبوت لَوْ كانُو يَعْلمون» عنكبوت(۴۱) بخشي از آيه  

soyeh.blogfa.com/cat-1.aspx

 ۱- ۲۲ بهمن هم مانند ۹دي نشان داد كه در نهايت مردم دوست دارند توي كدام صف بايستند، و پشت سر كدام امام قامت ببندند. اين ها همان مردمي هستند كه اكثراً تو ۸ماه گذشته منفعل و بي رأي بودند. اين واقعيت است. اين ها نوارها و سي دي هايي هستند كه پا دارند! پس اشتباهات مكرّر گذشته را تكرار نكنيم. چند ماهِ پيش تو اولين پست بعد از انتخابات گفته بودم كه بايد هيجانات موج سبز رو آروم كنيم. خوشحالم كه بالآخره به اين جا رسيديم. بايد دونست كه با سرريز شدن به خيابون ها و آتش زدن سطل زباله ها كاري از پيش نمي ره!  اين هم یک جور خيانته!

۲- بخشي از آن چه پيش از اين نوشتم به شدت احساسي و به دور از واقع گرايي بود. مخصوصاً دو پست مذهبي كه پيش از اين نوشته بودم به شدت خام دستانه بوده اند. حالا كه نگاه مي كنم از شدت و حدت اين متون كه آشكارا غيرمنصفانه اند شگفت زده مي شوم. اين را هم بايد قبول كنم. همين گونه است كه اين چند پست را برداشته ام.

۳- مدتي است وارد فضاي كاري جديدي شده ام. در فضاي جديد روحية پيشين خود را بازيافته ام و دانسته ام توي اين هفت-هشت ماه چقدر تحت تأثير احساسات ناپخته اي بوده ام. البته در پست هاي بعد از انتخابات بلآفاصله گفته بودم كه بايد آرامش خود را حفظ كرد و در چهارچوب ها جلو رفت. اما اندك اندك خود دچار چنان هيجان افسارگسيخته اي شدم كه تحت تأثير مطالعات متوني كه به عقيدة من هدف دار در اين فضا تبليغ شدند دچار عقايد سست بيرون از مذهب شدم. اگرچه هرگز اعتقاد خود را از دست ندادم. بعد از اين مدت است كه يك آن به خود آمده ام و مي بينم كه چقدر از آن چه بوده ام فاصله گرفته ام. وقتي با همكاران صحبت مي كنيم و وقتي توي جو نظام قرار مي گيرم خيلي از آن اوهامي كه دچارش بوده ام بادِ هوا مي شود. اطمينان و امتنان قلبي در مسير درست كه مي افتي خود به خود ايجاد مي شود. و خودش معياري است براي اين كه بداني چقدر از آن چه اكنون هستي خشنودي.

۴- همه چيز تمام شد. اين بار هم مردم آمدند به خيابان ها و تكليف را يكسره كردند. خانه اي كه يك عده اي با تهييج بعضي از ما جوان ها ساخته بودند بر آب بود. ديديم كه اين عقيده چقدر سست و لرزان بود. چون خانه عنكبوتي كه با باد لرزيد و فرو ريخت. باز هم همان قصه زغال است و زمستان. ما گول عشوه و كرشمه و چشم و ابروي ننه سرما را خورديم. سر اين سفره چون دامادهاي بخت برگشتة بي خبر از همه جايي نشستيم كه نمي دانستند چه صورت آبله رو جذامي و عفن سياهي پشت اين طور سفيد صورت عروس به انتظار نشسته است. برگشته ايم اين بار اما، گرم پيچيده ايم خود را و سر به زير انداخته ايم!

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

خداحافظ ننه!

دوشنبه هفته پيش ننه مرد. روزهاي آخر همه اش چشم به راه «حمزه علي» بود. حمزه علي پسر بزرگش و عموي من، وقتي 18 سالش بود در يك درگيري كشته شد. اين روزهاي آخر ننه حواسش سر جا بود. ما را مي شناخت. حتي عروس نوه هاش را به جا مي آورد. اما هم چنان چشم به در منتظر حمزه علي بود. بابابزرگ خيلي گريه كرد. ما مي دانيم چيزي كه بين بابابزرگ و ننه و يك عمر زندگي و حمزه علي هست را هيچ كس به جز خودشان درك نمي كند. حتي پسرها و دخترهاش كه تا آخرين لحظه كنارش بودند.

ننه را همان روز دفن كردند. پيش از آن كه ما پسرعموها و دخترعموها خودمان را برسانيم. دخترها و عروس هاش شستن اش. خاكش كردند بدون آن كه صورتش را براي آخرين بار توي قبر ببينيم. تا حسرت آخرين نگاه تو دلمان بماند. ولي باز هم دلخوش اين باشيم كه چند روزي پيش از رفتنش كنار بسترش نشسته ايم، اسمش را صدا زده ايم، حالش را پرسيده ايم و بوسيده ايمش.

آخرين آرزوي ننه مجلس ختمي پر رونق و با شكوه بود. به آرزوش رسيد.

+ نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 10:53 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

 پیشاپیش از همه بچه هایی که بخش نظرات این پست رو می خونن عذرخواهی می کنم... خواسته بودم از بعضی دوستان غیر همفکر خودمون هم دعوت بکنیم تا در مباحث ما شرکت بکنن ولی مثل این که حسابی بور شدیم!...

 

جای من این جا کجاست؟

www.chn.ir/news/?section=2&id=40726‎

1- هر روز که از خواب پا می شم، روزم با این شگفتی شروع می شه که دارم کجا زندگی می کنم؟ حیرت می کنم از این که دارم تو کشوری زندگی می کنم که توش نمی تونم اون طور که می خوام لباس بپوشم، اون طور که می خوام رفتار کنم و حتی مجاز نیستم اون طور که دلم می خواد فکر کنم!... نمی تونم بپذیرم دارم جایی زندگی می کنم که مردم اون جا مجبورن خودشونو سانسور کنن. رو بخشی از ماهیتشون سرپوش بذارن و به نظر عدۀ کمی از مردم دیگه تمکین کنن در حالی که چاره ای جز این ندارن. و این حیرت بزرگ ترین سرمایه منه. هر روز صبح که از خواب پا می شم وقتی به این فکر می کنم که دارم تو همچین جایی زندگی می کنم بلافاصله از این که از یادآوریش حیرت می کنم به خودمم می بالم. از این که نمی تونم درکش کنم. نمی تونم بپذیرمش و هضمش کنم. وقتی که حتا موقع نوشتن داستان هم خودمو سانسور می کنم و از بروز بخشی از شخصیت خودم صرف نظر می کنم. هنوز جای خودمو این جا پیدا نکرده ام. هنوز نمی دونم کجای این خونه هستم. نقش من کدومه و بین این همه نقش های جور واجور چطور تعریف می شه.

2- فکر می کنم هیچ کدوم از این اتفاقای اخیر رو نمی شه جدا از بستر تاریخی شون تحلیل کرد. به تاریخمون فکر می کنم. و سعی می کنم جای خودمو اون جا پیدا کنم. به تاریخ نه چندان دورمون! از باصطلاح مدرن شدنمون‌ همین صد سال پیش. دورۀ مشروطه و بعد از اون. فکر می کنم که من اون موقع چه جور آدمی بوده ام؟ اون موقع کجای این خونه بوده ام؟ طرف رضا خان بوده ام یا مصدق ؟ طرف کاشانی بوده ام یا نائینی؟ تو تضاهرات چند هزار نفری مردم در حمایت از مصدق کجا بوده ام؟ بین مردم فریاد می زدم یا کنج حجره خونه و مغازه ام خمیازه می کشیدم؟! با موج مردم تو خیابونا می رفتم یا زیر کرسی خونمون لمیده بودم؟ تو عدلیه و نظمیه و بلدیه سرم به کارمندیم گرم بود و هوای آب باریکمو داشتم یا تو یه سنگر دیگه داشتم تقیه می کردم؟!!! می خوام بدونم اون موقع بازیگر چه نقش هایی بودم که امروز دوباره همشون تکرار می شن. فکر نمی کنم اتفاق تازه ای افتاده باشه. همه چیز داره تکرار می شه. تاریخ رو دایره تنگی می بینم که اتفاقای تازه توش خیلی کم اتفاق می افته. یا اصلا تاریخی نمی بینم. همه چیز داره همین الآن تو زمان ماضی و مضارع با هم اتفاق می افته.

3- امروز وقتی تو خیابون قدم می زدم و به این چیزها فکر می کردم خودمو دیدم که تو کوچه پس کوچه های صد سال پیش قدم می زنم و به مصدق فکر می کنم. دلم برای نائینی می سوزه و دلم می خواد که خاتمی بیانیه بعدیش رو تند و تیز تر بده. فکر می کنم که نباید از کسی بدم بیاد. بد اومدن رو دوست ندارم. خودمو راضی می کنم که غیر منصفانه راجع به خامنه ای فکر نکنم و نذارم نقدهای من نسبت به کسی باعث تنفرم از اون بشه. اما نمی تونم به رضا خان فکر نکنم و دلم نخواد که شر استبداد و خفقانش از سر مردمم کنده نشه.

4- فکر می کنم کم کم دارم جامو این جا پیدا می کنم. این دور و بر هیچ اتفاق تازه ای نمی افته. همه نقش ها همون نقش های قبلیه. وقتی دارم سعی میکنم جای خودمو تو این خونه میون این همه نقش پیدا کنم دلم می خواد فکر کنم که چطور می خوام این قبول نقش خودم رو با حیرتم جمع کنم. وقتی به عقب نگاه می کنم و خودمو تو اون کوچه پس کوچه ها می بینم که دارم به همین چیزهایی فکر می کنم که همین امروز هم دغدغه من هستن، چطور می تونم از بودن تو این وطن با همه کمبودها و نارسایی هاش حیرت کنم. نمی دونم!... فقط بهش فکر میکنم. فکر می کنم که واقعا جای من کجاست. من کجای این خونه هستم؟...

۵- دلم می خواد یه بار دیگه تو عکس بالا دقیق بشم. دلم می خواد تو صورت تک تک اون آدم هایی که مشروطه رو جشن گرفته ان خیره بشم. می خوام ببینم شبیه کدومشونم...

آره این گره گوری ها هم وطنای منن!...

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

رابطۀ بین توسعه یافتگی جامعه با سوسول بودن زن های اون!

 

به نظر من یکی از معیارهای مهمِ توسعه یافتگی یک جامعه توسعه یافتگیِ زن های اون جامعه است. به طور کلی به عقیده من هرچی یه جامعه سوسول تر باشه اون جامعه توسعه یافته تره! یعنی هر پدیده ای که در اون جامعه وجود داره و ما جهان سومی ها اون رو سوسول بودن می دونیم!...

١- چند سال پیش تو یه روزِ سیزده به در برای اولین بار تو زندگیم کشف یا چه می دونم بازکشف کردم که زن های غیر فرشته هم می تونن وجود داشته باشن! تو موقعیتی که همه بدیهی می دونستیم که اشتباه از طرف شوهر اون خانوم بوده خانومه شروع کرده بود به فحش دادن و بد و بی راه گفتن به ما... این همیشه تو خاطر من موند.

٢- ...دیروز صحنۀ جالبی رو وقتی داشتم اتفاقی مسابقۀ فوتبال لیگ انگلیس رو تو تلویزیون تماشا می کردم دیدم. طرفدارهای متعصب تیمی که حتماً باید اون بازی رو می برد تا بتونه تو دسته یک بازی ها باقی بمونه، بعد از این که تیمشون گل دوم رو هم خورد و پاک نا امید شدن دوباره شروع کردن به تشویق تیمشون. تو یه کلوزآپ که از سکوها نشون داده شد، زن و مرد و پسر جوونی به شکلی مایوسانه اما متعصب برای تیمشون کف می زدن و هورا می کشیدن.

خوب این دو مورد از مثال های نقشی که زن می تونه تو جامعه بازی کنه. می تونه تو دعوا مرافع ها و یقه گیری ها به شوهرش کمک کنه! و هم می تونه جو ورزشگاه رو طوری تلطیف کنه که کسی روش نشه اون جا فحش بده! پس حالا می تونیم برگردیم به حرفی که از همون اول گفتیم. اینو می شه این جوری هم بهش نگاه کرد: پس چرا جامعۀ ما توسعه یافته نیست؟ جواب: چون زن های ما توسعه یافته نیستن! البته زن های ما به حد کافی سوسول هستن! اون ها عاشق لباس پوشیدن های پر تکلف و آرایش های عجیب و غریب و پرملاتن! و این چیزی نیست که جهان سومی ها بهش بگن سوسول بودن. این به نظر اون ها طبیعی بودنه!

پس وقتی سؤال این باشه که: چرا تو ورزشگاه های ما وقتی تیم مورد علاقمون مثلاً تیم ملی تو بازی ای که خیلی حیاتیه که ببره دو گل عقب می افته همه شروع می کنن به فحش دادن و صندلی شکوندن؟ در حالی که مثلاً تو همین لیگ انگلیس اتفاق غالب تو ورزشگاه ها از همون دستِ که بهش اشاره کردیم. جواب دوباره اینه که: چون تماشا چی های ما این دست واکنش نشون دادنارو کاملا سوسول بازی می دونن!

 ٣- ...یه ضرب المثل جهان سومی هست که می گه: اگه می خوای ببینی که پسره چقدر با شخصیته به دوست دخترش یا از اون مطمئن تر، به زنش نگاه کن. چون شخصیت زن تأثیر زیادی رو رفتارهای مردش می ذاره. زنه می تونه کاری کنه که تو وقتی تصادف می کنی از ماشین پیاده نشی و یقۀ اون یکی راننده رو نگیری. اگرچه حتی بچه دروازه غار باشی! (اینم از تاثیر فردی زن تو توسعه یافتگی جامعه)

٤- ...حتماً شما هم زیاد دیدین زن هایی رو که وقتی کنار شوهرهاشون تو ماشین نشستن پوست موز و میوه ها و دستمال کاغذی هاشونو از شیشه پرت می کنن بیرون! (انجام این کار از سوی مردهای ما کاملا طبیعی و منطقیه!) و این فقط منحصر به ماشین های پراید به پایین نمی شه. از ماکسیما به بالا هم همین وضعه! چرا؟ یعنی به خاطر اینِ که زن های ما به حدی که بتونن جامعۀ مارو توسعه یافته کنن سوسول نیستن؟

بعضی ها عقیده دارن خیلی از زن های ما فقط تا نوک دماغشونو می بینن. که شاید همین مسئله علت آمار بالای جراحی های پلاستیک بینی خانم ها تو ایران باشه! که این موضوع بی برو برگرد سوسول بودن زن های مارو می رسونه که برای توسعه یافته شدن ما خیلی ضروریه! البته این دیگه سوسول بودن از دریچۀ نگاه یه جهان سومی به جهان محسوب نمی شه! این از اون دست سوسولی هاست که مثلاً وقتی دهاتی ها میان شهر عاشق پوشیدن لباسای عجیب و غریب زلم زیمبو دار و رنگ های جیغ هستن و فکر می کنن حسابی به روز و سوسولن!...

حالا تو دنیای امروز کجا دهاته و کیا دهاتی هستن؟ شما بگین!...

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 8:56 قبل از ظهر توسط حامد معصومی |

می دونی من چی می گم؟

چرا نمی ذارید بچه ها تو مدرسه هر لباسی رو که دوست دارن بپوشن؟ به جای این که همه رو مجبور کنید لباسای یه شکل و فرم بپوشن؟

آره من می دونم شاید شما برای این کار دلایل خودتونو داشته باشید. بعضی از شما به سرعت برق درمیایید و می گید: این کاری نیست که فقط تو کشور ما انجام بشه. تو خیلی از جاهای دنیا همینی که هست! این منو واقعا نا امید می کنه! ... و به شدت به یاد اون قدیما میندازه که خدمت می رفتم!

اون جا ما و بقیه عوضی ها رو یک شکل کرده بودن. همه با یه مدل مو و لباسای هم شکل. اونجا منو و تو و اون معنی نداشت. ما همه سرباز بودیم. چرا؟ واقعا می خوای بدونی چرا؟

...تا وقتی خواستی اون پای لعنتی تو بذاری رو یه مین دیگه مهم نباشه که تو کی هستی! هر کی هستی واسه خودتی. تو این جا یه سربازی و باید اون ماتحت گندتو تکون بدی و بری جلوی گولّه!

می دونی مثل چی می مونه؟ مثل این سربازای بدبختی که تو افسانه جمونگ پش سره این فرمانده های سواره نظام سگ دو می رن! یا شبیه این سیاهی لشکرای فیلمای هندی که وقتی دختر پسره اون وسط دارن واسه خودشون قیقاج می رن دور تا دور وایسادن. یا مثلا تو بعضی از این کشورای جهان سومی وقتی لیدرشون می ره به یه جایی مثل کردستان شصت هزار نفر از کون و کپل هم بالا می رن تا بتونن آقا رو ببینن!!!

خیله خوب می شه فقط یه لحظه دیگه زبون بگیری و گوش بدی که من چی می گم؟  می دونی من چی می گم؟ اصلا گوش دادی؟ یا تموم وقت دنبال یه لحظه فرصت بودی تا من ساکت شم و تو شروع کنی؟!!!

من می گم از همین الان بچه هارو عادت ندید به یه شکل بودن. به توده بودن! چرا هویت فردی اونارو ازشون می گیرید؟ چرا نمی ذارید هر کی خودش باشه؟ و بعد وقتی چنین لطفی بهشون کردید! به تفاوت هاشون احترام بذارید. 

اون موقع وقتی می خوان ببینن از بین بچه ها کی باید بره رو مین همه به همدیگه نگاه می کنن و می بینن نمی تونن فرد خاصی رو برای این کار انتخاب کنن. بعد وقتی یه کم فقط یه کم دیگه فکر می کنن می بینن واقعا رفتن رو یه مین کار مزخرف و حال به هم زنیه! و حتی ارزششو نداره که وقتشونو واسش تلف کنن! اون موقع دیگه موضوع جنگ مختومه است. همه بر می گردن خونه هاشون! دیگه هیشکی راضی نمی شه که سیاهی لشکر باشه. چه جایی که واقعا لشکری وجود داشته باشه چه وقتی که برمی گردن خونه. دیگه نمی دوان دنبال ماشین آقا! راضی نمی شن هیزم تنور انتخابات باشن! که ملت غیور همیشه در صحنه باشن! که وقتی دو نفر دارن اون وسط باله می رقصن و همه نگاه ها رو به خودشون معطوف می کنن در نقش صحنه پر کن باقی بمونن! به همین سادگی!!!

گوش می دم!...

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 12:46 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

سلام!

من چند روزی هست که برگشتم. باید بگم از این که دوباره این جام خیلی خوشحالم.

این چند روزو داشتم روی داستانی که تو این پست می ذارم کار می کردم. امیدوارم ازش خوشتون بیاد. برای نوشتن وبی مثل پست های قبل از خدمتم فعلاً یه کم بی حوصله ام. عجالتاً خوشحال می شم داستانمو بخونید و نظر بدید.

منتظر کامنت های قشنگتون هستم!

 

دلتنگی های یک سرباز

                                                                                                                                         

با حسن تو دورۀ کوتاهی از خدمت نظام آشنا شده بودم. آشنایی مان خیلی ساده اتفاق افتاده بود؛ موقع اعزام، توی اتوبوس در یک ردیف کنار هم نشسته بودیم. داشتم برای پدر و مادرم که توی جمعیت ایستاده بودند دست تکان می دادم که آمد کنار من نشست. توی راه با تعجب گفته بود: « پدر و مادرت اومده بودن بدرقه؟ پوف...!» لبانش را کج کرده بود.

کلاه کاموایی مشکی به سر داشت. توی راه مدام تخمه می شکست یا آدامس  می جویید. یک بار هم بعد از این که پوست تخمه اش را تو هوا تف کرده بود گفته بود: « نترس پسر، مثل برق می گذره! چیزتم نیست!»

اما وقتی به شهرِ مقصد رسیده بودیم کم حرف شده بود. فقط یک بار گفته بود:  « می دونم که دلم واسه مامانم تنگ می شه! آره... شاشیدن توش! فکر کنم غصه ام بگیره!»

توی خوابگاه روی یک جفت تختِ دو طبقه می خوابیدیم. تخت بالایی را او گرفته بود پایینی را من. بعد از یک هفته دیگر کمتر با من می جوشید. دو سه نفری را پیدا کرده بود که با هم یک گوشه ای پیدا می کردند، سیگاری می پیچیند و می کشیدند.

هرچه بیشتر می گذشت من بیشتر به شرایط عادت می کردم و او برعکس بی تاب تر می شد. آن روزی که اجازه تلفن کردن داشتیم، صبح زودتر از همه بیدار می شد سر صف می ایستاد. همیشۀ خدا هم با چشم های قرمز بر می گشت. تا من را می دید می گفت: « بد مصّب! مادره خیلی بی تابی می کنه!»

و همین طور روز به روز دمغ تر می شد. مخصوصاً که مدتی بعد، یکی زیراب او  و هم قطارهای علفی اش را زد. بساطشان به کل به هم ریخت. فردای روزی که از انفرادی بیرون آمد حسابی پکر بود. دو روز و دو شب با کسی حرف نزد. مدام تو خودش بود. تا آن شب که برای آخرین بار دیدمش؛

نیمه های شب بود که بیدارم کرد. چند لحضه ای همان طور نیم خیز روی تخت نشستم تا حواسم سرِ جا آمد و شناختمش. گفت:

- پاشو، باید بریم!

پرسیدم: « چه خبر شده؟»

دوباره گفت: « پاشو، دیر می شه!»

نشستم روی تخت. چشم هام را مالیدم. گفتم:

- مگه نمی دونی که نمی ذارن این وقت شب از خوابگاه بزنیم بیرون؟

گفت: « لازم نیست اجازه بگیریم. چون قرار نیست از در بریم بیرون!»

چشم تیز کردم تا ببینم چه می گوید. دیدم بزاق از گوشۀ لب هاش آویزان است. روی پیراهنش، زیر چانه خیسِ خالی بود. همان پیراهنی را پوشیده بود که روز اعزام توی اتوبوس تنش بود. پرسیدم:

- چِت شده، حالت خوش نیست؟

دست دراز کرد آستین عرق گیرم را سفت و سخت توی مشت گرفت. من را به سمت خود کشید. چیزی نمانده بود زیر پوش را حسابی جر و واجر کند. گفت: « مگه با تو نیستم؟ یاالله!»

با سر اشاره کرد که بلند شوم. بعد آستین را رها کرد ایستاد کنار تخت. دیدم زیر شلوار به پا دارد. ساک لباس هاش به دستش بود. سگکِ کمربندش از لبۀ تخت بالایی آویزان بود. یک لحظه توی صورتش دقیق شدم. حالا که ایستاده بود سفیدی چشم هاش توی نوری که از پنجرۀ آسایش گاه تو می آمد کدر می زد. یک آن هول برم داشت. خودم را روی تخت عقب کشیدم. پتو را پس زدم. واکنشی نشان نداد. انگار هم نگاه می کرد و هم نمی کرد. چشم های خیره اش دو دو می زد. گفتم آخر بنشیند و تعریف کند تا ببینم چه اتفاقی افتاده است. مشتش را باز کرد. ساک روی کف  آسایش گاه افتاد. آرام و انگار که بی اختیار نشست. گفت:

- اگه امشب از این جا نریم تا ابد این تو می مونیم. این جا جهنمه! به این آتیشا نگاه کن!

انگشت اشاره اش را توی هوا تکان داد. به دیوارهای خوابگاه اشاره کرد. زیر لب گفت « هوم م م...!». بعد انگار که سردش باشد لرزید. پلک چشم چپش شروع کرده بود به پریدن. گفتم:

- تو چِت شده حسن! این پرت و پلاها چیه که می گی؟ این خُل بازیا چیه؟

دست هاش را روی سینه صلیب کرد و بازوهاش را گرفت. خم شده بود روی تخت. داشت می لرزید. نزدیکش رفتم. دست گذاشتم روی شانه اش. گفتم: « پاشو برو بخواب. گمونم خواب بد دیده باشی!»

تکانی به خودش داد. دستم را پس زد. سر بلند کرد. گفت:

- نه! باید بریم. خدا منتظره! زود آماده شو!

گفتم: « خیلی خوب! آماده می شم. تا بری رو تختت یه چرت کوچیک بزنی من لباس پوشیدم.»

دستش را گرفتم. خواستم بلندش کنم. اما قرص سر جاش نشسته بود. تکان  نمی خورد. مانده بودم چه بکنم. شستم خبردار شده بود که راستی زده است به کله اش. گفتم نکند زیادی کشیده باشد یا چه می دانم بلایی سر خودش آورده باشد. بعد فکر کردم مسئول سین را خبر کنم. نکند که اتفاق بدتری بیفتد. خواستم بلند شوم که گفت:

- رفته بودم پیش خدا!

 آب دهانش روی چانه کش آمده بود. سر کشیدم تا توی تاریکی عقربه های ساعت دیواری خوابگاه را ببینم.

« خدا تو خونه اش نشسته بود. به من گفت منتظرت بودم چرا دیر کردی؟»

پوست صورتش سوزن سوزن شد.

« من بهش گفتم؛ هیچ یادم نمی آد کی هستم. هیچ چیزم یادم نیست. خدا گفت؛ تو دوباره زاییده شده ای!»

بزاقش روی چانه کش می آمد. بعد می چکید روی تخت. بازوهاش را سفت تر گرفت. بیشتر خم شد روی تخت. آرام بلند شدم. کمی به عقب لنگر برداشتم تا توانستم تعادلم را حفظ کنم. هنوز کمی گیج بودم. از سمت دیگر تخت به سمت در خوابگاه راه افتادم. خوابگاه جور غریبی ساکت بود. ایستادم. برگشتم چشم گرداندم توی تاریک و روشن. هیچ خبری نبود. همه خواب بودند. چشم تیز کردم سمت تختم. پتوی لوله شده روی تخت بود. شکلش مثل کسی بود که چمباتمه خوابیده باشد.

                                                                                                                پایان!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

 طعم گس تحقیر!

www.faseleshekan.blogfa.com/

سلام بچه ها!

من فردا می رم خدمت. این آخرین پست من قبل از خدمته! تو این مدت دل بعضی هارو شکستم که واقعا شرمنده! می رم خدمت درست می شم! برام تا می تونین کامنت بذارین تا وقتی تو اولین مرخصی بر می گردم حسابی پرکار باشم!...

نگران نباشین! من خودمو واسه اش آماده کردم. تو پست قبلیم که خوندین!... من خودمو واسه همه جور تحقیری آماده کردم تا وقتی رسیدم اون جا هیچ چیز اونقدر که باید! تو ذوقم نخوره. کلا آدم تو جمهوری اسلامی مدام در حال تحقیر شدنه! تو صف نونوایی تحقیر می شه! تو صف بانک تحقیر می شه! با دیدن فیلمای رمانتیک سانتی مانتال تلویزیون که مدام در حال توضیح دادن بدیهیات هستن تحقیر می شه! تو دانشگاه اش تحقیر می شه! تو انتخاب نوع لباسایی که باید بپوشه تحقیر می شه! و ...! که ادامه این لیست نشونه سرخوردگی های من تو این روز آخریه!...

اما این دقیقا اون چیزیه که من تو پست قبلیم قصد توضیح دادنشو داشتم. من فکر می کنم تو خدمت سربازی اون قدر این جوونارو تحقیر می کنن تا باد کله شون بخوابه! به قول اسکارلت عزیز ( پسرها قبل از اینکه برن سربازی پرانرژی و بلندپروازن و همه کاری از دستشون برمی یاد به تغییر ایمان دارند آرزوها دارند ولی بعد که مزه تحقیر را می چشند افسرده می شن و از خودشون و دنیا سیر می شن و می خوان همه زندگی نکبتی را بالا بیارن!) آهان خودشه!... تحقیر! دقیقا همون چیزیه که تمام مدت این هفته تو فکرش بودم تا براتون توضیحش بدم! واقعا ممنون اسکارلت!...

آره من دارم می رم که تحقیر بشم!... خدارو چه دیدی. شاید وقتی برگشتم حسابی سر به راه شدم!... سطح توقعاتم از کشور و نظام پایین اومد... یه وقتی تو یه ماجرایی پای ما به بازداشتگاه اداره اطلاعات باز شد! ( قابل توجه برو بچه هایی که دوست دارن قضاوت کردنو در مورد آدما استاد کنن! ) اونجا یه بابایی که همشهری ما هم بود بعد از این که مراسم تحقیر کردن که یکی دو ساعتی هم طول کشید تموم شد به من گفت: (بابا تو چی کار به کار مملکتو این کارا داری! رشته تحصیلیت چیه؟... خوب داداش من برو دنبال ساختمون ساختنت!... تو رو سننه!...)

آره مارو سننه!... میرم تا بعد از این که یه دل سیر تحقیر شدم باد کله ام بخوابه! بر می گردم و ایشا الله دور هم هستیم و من از موضوعات گل و بلبل براتون می نویسم و تفسیر فیلم های بهداشت دهان و دندان!...! تا حال بعضی دوستان ما هم گرفته نشه و همه با هم دوست باشیم و پامونو از گلیممون درازتر نکنیم و این قدر سطح کوفتیه توقعاتمونو بالا نگیریم!...

خوب دیگه وقتشه از این پست لعنتی بزنیم به چاک و این ادا اطوارای حال به هم زنو  تمومش کنیم! بعد از مرخصی بهتر می شه عیار این حرفارو سنجید! منتظر پکیج کامل خاطرات (یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام) باشید!...

می بینمتون!...

 hekayt.blogfa.com/8608.aspx

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

یادداشت های شخصی یک سرباز پیاده نظام؛

khande-bazar-2006.blogfa.com/

امروز نامة اعزام به خدمت سربازی اومد در خونه. کد 234!... رفتم نظام وظیفه و هرجور بود از ته و توی قضیه سر درآوردم؛ افتاده ام نیروی دریایی ارتش. پادگان شهید نامجو بندر انزلی. جونمی جون!... دارم میمیرم از خرکیفی!... باورم نمی شه!... چه جای مامانی!... سربازی که اون جا بود بهم گفت داداش اونم همون جا خدمت کرده. اونم مثل من امریه داشته. سربازه دستشو کرد تو جیبشو لم داد به قاب در و گفت: « بووروو حال کوون!...»

دو ماه خدمت آموزشی، بعدشم صفا!... می شم کارمند بنیاد مسکن! ریش پولفُسوری تعطیل!... دم خط ممخط ختنه!... شلوار جین و بلوزای رنگ شاد و تی شرت که عمراً!...

خوب شاید خیلی هم بد نباشه مگه نه؟ به هر حال از دو سال خدمت الافی که بهتره!

وقتی داشتم بر می گشتم خونه صاحاب مغازة سوپری سر خیابونمونو دیدم که داشت سبدای خالی شیر دولتی رو کنار خیابون رو هم می چید. همیشه تواضع منفعلش نظرمو جذب می کنه. این که زیادی قانعه و هیچ بلند پروازی ای نداره. درواقع یه جورایی تسلیم محض شرایط موجودشه. یه لحظه اشراقی دست داد و دامن ما از دست برفت!... با خودم فکر کردم کارکرد خدمت سربازی روی همچین جوونایی واقعاً چیه؟ مثل هر وقتی که می خوان تنبلی جوونیو بهش خرده بگیرن می گن: « وایسا بری خدمت، درست می شی!» چرا؟

واقعا با انبوه جوونا و نوجوونایی که با مدرک دیپلم یا زیر اون می رن خدمت بدرفتاری های گاهاً سادیسمی و اکثراً بی دلیل می شه. کلاً نظامی ها معمولاً از دهک های پایین فرهنگی و اقتصادی جامعه هستن و همین کمک بزرگی به فرمانبرداری بی چون و چرای اون ها از دستورات می کنه. مثل نیروهای یگان ویژه که وظیفشون سرکوب اغتشاشات مردمیه. اونا فقط یه چیزو می فهمن. این که: « بزن!» و دقیقاً این افراد اکثراً از بین خانواده های بی ریشه و پایین شهری و با سطح تحصیلات پایین انتخاب می شن.

بنابر این تو خدمت حسابی از خجالت جوونا مخصوصاً دیپلمه ها در میان، تا اصطلاحاً باد کله شون بخوابه! بعد از خدمت وقتی با این جوونا روبه رو می شی که بقال شدن یا مغازه دار و یا شاگرد سلمونی و ازشون می پرسی چه هدفی واسه آینده و ثروتمند شدن دارن، زهرخندی می زنن و می گن: « ای بابا دلت خوشه!»

اونا دیگه اون بلند پروازی و خیره سری های قبل از خدمتو ندارن. حالا دیگه به چیزای کم و کوچیک هم قانعن! حالا دیگه می شه زیر جِلی بهشون زور گفت و تحقیرشون کرد. اون ها به خاطر 500 تومن انعامی که بهشون می دی تا دم در دنبالت میان و درو برات باز می کنن!...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |

چرا فیلم عشقی؟

 www.piconet.mihanblog.com/post/category/73

همۀ ما می دانیم که - بی تعارف- در یک کشور به شدت! جهان سومی زندگی می کنیم. به عقیدۀ من ایران کشوری جهان سومی است؛ به این دلیل که ما مردمی به شدت توسعه نایافته هستیم.

حقیقت این است که ما در همۀ شئون زندگی جهان سومی هستیم! یکی از این شئون، علایق هنری ماست. ما تلویزیون و سینمایی به شدت رمانتیک داریم. در این چند ساله پرمخاطب ترین فیلم های ما، درون مایۀ بی رغیب « عشق و عاشقی» داشته اند. فیلم هایی که نه به منظور پرداخت سابژکتیو و واقع بینانه به مسئلۀ روابط ناهمجنسی – به سبک فیلم های حرفه ای سینمای جهان- که فقط به منظور القای حسی رمانتیک و احساسی به مخاطب ساخته شده اند. حتی سریالهای تاریخی ما هم از این قاعده مستثنی نیستند. در همۀ فیلم های تاریخی و به خصوص تاریخی- مذهبیِ ما یکی از درون مایه های اصلی عشق و عاشقی و رمانتیک بازی است. این مسئله گاهاً تا جایی پیش می رود که مخاطب بی خیال سرنوشت « امام» می شود! می خواهد ببیند آن دو دلداده آخر به هم می رسند یا نه؟؛ « بقیه اش را که تو کتاب تعلیمات دینی قبلاً خوانده ایم!»

چرا؟

به عقیدۀ من جامعه ای - درواقع حکومتی- که ساده ترین مناسبات و ارتباطات ناهم جنسی را منع می کند، راه های جایگزین زیادی را برای برون رفت از این « بحران رابطه» به طور خودجوش پیشنهاد می کند. یکی از این راه ها می تواند سینما و تلویزیون، و به طور کلی فیلم عشقی باشد.

مردم در جریان تماشای فیلم عشقی با شخصیت های دراماتیکِ فیلم همزاد پنداری می کنند. و در سطحی بالاتر در ضمیر ناخودآگاه، خود را به جای شخصیت ها می بینند. گویی خود رابطه ایجاد می کنند. خود تجربۀ عشقیِ تازه ای پیدا می کنند. و در نهایت، خود جذبۀ مقاومت ناپذیر کشف ارتباطات تازه را نه حس، که لمس می کنند.

هرچه جامعه توسعه یافته تر باشد فیلم عشقی طرفداران کمتری پیدا می کند. در این جوامع ذوق هنری، خود را وقف کشف لحظه های انسانی پیچیده تری می کند. از انسانی پیچیده تر که مناسبات پیش پا افتادۀ نا همجنسی را سال هاست که پشت سر گذارده است.                           

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط حامد معصومی |